| X Close | ||
مرا کسی نساخت ،خدا ساخت؛ نه آنچنان که« کسی می خواست»،که من کسی نداشتم،کسم خدا بود ،کس بی کسان.او بود که مراساخت ،آنچنان که خودش خواست،نه از من پرسیدو نه از آن«من دیگر»م.من یک گل بی صاحب بودم.مرا از روح خود در آن دمیدو،بر روی خاک و در زیر آفتاب ،تنها رهایم کرد.«مرا به خودم واگذاشت.»عاق آسمان!کسی هم مرا دوست نداشت؛ به فکرم نبود.وقتی داشتند مرا می آفریدند،می سرشتند،کسی آنگوشه خدا خدا نمی کرد. وقتی داشتم روح می پذیرفتم، شکل می گرفتم،قد می کشیدم،چشم هام رنگ می خورد،چهره ام طرح می شد،بینی ام نجابت می گرفت،فرشته ظریف و شوخ ومهربان و چابک پنجه ای،با نوک انگشتان کوچک سحر آفرینش،آن را صاف و صوف نمی کرد،بر انگاره ی «کاشکی»که تکدرختی خشک بر پرده ی خیالش تصویر کرده است،آن را تیز و عصیانگر و مهاجم نمی پرداخت؛وقتی می خواستند قامتم را برکشند خویشاوند شاعر خیال پرور و بلند پروازی نداشتم تا خیال و آرزوی خویش رانثار بالای من کند؛وقتی می خواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند،آشنایی دلسوز و دلشناس نداشتم تا برود وبگرددو،از خزانه دل های خوب،بهترین را بر گزیند؛وقتی روح راخواستند در کالبدم بدمند، هیچ کس،پریشان و ملتهب دست به کار نشد تا از نزهتگه ارواح فرشتگان ،قدیسان ،شاعران ،عارفان و الهه های زیبایی های روح و خدایان هنر واحساس و ایمان،نازترین ونازنین ترین را انتخاب کند، وقتی...وقتی...وقتی...وقتی...وقتی...مگر نه من آنچنان که می بینندم «هستم» ؟و مگر نه جهان را آنچنان که «من هستم» می بینم ؟
دکتر علی شریعتی / کویر
خدا ابری

... من، مي دوني چرا اينقد مي خوابم؟

پس بي زحمت...........

مي بوسمت و دوست دارم

گاهی وقتی منتظر تماست هستم احساس می کنم این طوری شدم :

و بعضي وقتا دلم ميگيره
داغونم و مثل هميشه تنهام
اونوقته كه مطمئنم اينطوري ميشم.

يادته يه روز بهت گفتم كه
هوا امروز عاليه
دلم مي خواست اينجا بودي
با هم مي رفتيم دريا
و من سرمو ميذاشتم رو قلبت
و به جاي گوش دادن به صداي موج هاصداي ضربان قلبتو گوش مي دادم
امروزم شبيه اون روزه
و هنوزم تخته سنگاي ساحل منتظرمونن

؟؟
شعر از:علي محمدي

شعر از: دوست و شاعر عزيز علي محمدي
دلمان خوش است كه مي نويسيم و ديگران مي خوانند و عده اي مي گويند آه چه زيبا و بعضي اشك مي ريزند و بعضي مي خندند.
دلمان خوش است به صداي عبور آدم هاي كه آن بالا دلشان خوش است كه راه مي روند روي قبر ما و دلمان مي شكند از لايه هاي خاكي كه سنگ قبرمان را در مرور زمان مي پوشاند.
و اينكه اسممان از ياد بچه ها رفته است.
دلمان خوش است به استخوان بودن به هيچ بودن
به خاك بودن دلمان خوش است .
به مورچه ها،موش ها و مارها
ما آدم ها دلمان چه راهت خوش مي وشود
مثل كودكاني كه هنوز نمي فهمند
ما اشرف مخلوقات عالم هستيم و چقدر خوش به حالمان مي شود
ما خيلي خوبيم!...
و من دلم خوش است به نوشتن همين چند جمله
دلمان خوش است كه مي نويسيم و ديگران مي خوانند و عده اي مي گويند آه چه زيبا و بعضي اشك مي ريزند و بعضي مي خندند.
